CCNA Book

با سلام خدمت دوستان خوب کلاس سیسکو. کتاب مرجع دوره این میبایشد که میتوانید دانلود کنید Sybex.CCNA.Cisco.Certified.Network.Associate.Fast.Pass.3rd.Edition.Nov.2007

Posted in Cisco | Leave a comment

نوشتنم ميرفت،مرا هم با خود نمي برد…

چند وقتي بود نوشتنم نمي آمد،نوشتنم مي رفت،مرا هم با خود نمي برد! اينبار با دلتنگي مضاعفي قلم را در دستانم گرفته ام.قلمي كه يك زماني بيگانه نبود! ولي اينبار،انگار نمي داند كه خودش بايد بنويسد،نميداند كه اين خودش است كه بايد روي صفحه جاري شود و نقش بيافريند،زندگي خلق كند،معنا دهد به اين واژه هاي بي جان!زندگي بيافريند براي واژه هاي گستاخي كه براي بودنشان هم بهانه ميخواهند،چه بهانه ساده اي! تنهايي؟! دلتنگي؟!

دلتنگي بهانه تو ! تنهايي بهانه من ! تو از سر نياز و دلتنگي ات قيام ميكني و مينويسي! جوابگوي اين همه دلتنگي تو،اين همه كلماتي هستند كه با گفته شدنشان تو معنا ميشوي! ولي من چه؟ جوابگوي اين همه تنهايي من چه كسي است؟ چه چيزي است؟

ميگويند زندگي باور ميخواهد،آن هم از جنس اميد، ميگويم باورش را دارم! همه رقم باوري را باور دارم،ولي ميداني چيست؟من حالا به اين باور رسيده ام كه فقط اين باورها كافي نيستند.دوباره با هيچ مرام اين دنيا كنار نميام!!! مرام؟ اگه بشه از اين همه نامرامي تعبير به مرام كرد!

زندگي؟! زندگي،با توام! سخت ميگيري؟! باكي نيست! سخت ميگيرمت! دوستي ميگفت در نبرد بين روزهاي سخت و آدم هاي سخت،اين آدم هاي سختند كه ميمانند نه روزهاي سخت! به قول كامران نجف زاده ما هم كه لابد جان سختيم!جان سخت نبوديم كه زير بار اين همه فشار و تهمت يك آخ ناقابل بايد ميگفتيم! مارا به سخت جاني خود اين گمان نبود ورنه همين الان قلم را مينداختم كنار.سخت جان نبودم كه يك چيزي مينوشتم كه …

Posted in روزانه هایم | Leave a comment

فاطميه… – دنيايت رنگ مي بازد ولي رنگش بزن

1- نميدانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟ خواستم از « بوسوئه » تقليد كنم،خطيب نامور فرانسه،كه روزي در مجلسي با حضور لويي از « مريم » سخن ميگفت.گفت هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم در باره مريم داد سخن داده اند.هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران در شرق و غرب،ارزش هاي مريم را بيان كرده اند.هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان،در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقشان را به كار گرفته اند.هزار و هفتصد سال است كه همه هنرمندان،چهره نگاران،پيكره سازان بشر،در نشان دادن سيما و حالات مريم هنر مندي هاي اعجاز گر كرده اند.اما مجموعه گفته ها و انديشه ها و كوشش ها و هنرمندي هاي همه در طول اين قرن هاي بسيار،به اندازه اين يك كلمه نتوانسته اند عظمت مريم را باز گويند كه: « مريم،مادر عيسي است.»
و من خواستم با چنين شيوه اي از فاطمه بگويم.باز در ماندم:
خواستم بگويم كه فاطمه دختر خديجه ي بزرگ است.ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه فاطمه دختر محمّد است. ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه فاطمه همسر علي است. ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه فاطمه مادر حسنين است. ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه فاطمه مادر زينب است. باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اين ها همه هست و اين همه، فاطمه نيست.
فاطمه،فاطمه است.
“دكتر علي شريعتي –كتاب فاطمه فاطمه است”
شهادت فاطمه زهرا رو به همه اتون تسليت ميگم.
2- خودش بدون اجازه وارد زندگي ات ميشود.زندگي نه! وارد دلت ميشود! ما معمولا مشغله مان بيش از آن است كه در پي اش باشيم ولي يك روزي از همين روزها بدون اجازه سر و كله اش پيدا ميشود،آرام و بي صدا،پاورچين فاصله ها را كم ميكند و تو همچنان غافلي،يك آن به خودت مي آيي كه مي بيني دلت مامن يكي شده است.يكي كه شايد به تو معنا دهد.
اينگونه ميشود كه زندگي ات دستخوش تغيير ميشود،اينجايش ديگر به تو بستگي دارد،دنيايت عوض ميشود، نگرشت فرق ميكند،آينده ات روشن ميشود.گفتم اينجايش ديگر به خودت بستگي دارد.شايد هر لحظه حضورش را در ثانيه ثانيه عمرت احساس كني،اينجاست كه ثانيه ها دو نقش متفاوت مي گيرند در حاليكه همواره نقش ثابتي دارند ولي اين اقتضاي شرايط است كه هر لحظه را متمايز از لحظه ديگر ميكند.گاهي همين ثانيه ها كش مي آيند پيش چشمت آنقدر كه مي ماني در لحظه ها،انتظار و … ولي گاهي همين ثانيه ها به حدي تند مي روند كه تا چشم باز ميكني مي بيني رسيدي به آخر و در اين سناريو باز هم نقش ثانيه ها عوض ميشود.اينبار كند تر از هميشه،آنقدر كند كه دلت ميخواهد ساعت را در دستانت بگيري و با تمام توانت اين ثانيه هاي تنبل را هلشان دهي …
اينطور ميشود كه دنيايت رنگ مي بازد،همه چيز دوباره خاكستري ميشود پيش چشمانت،تفاوتي نميكند كه بعد از تفكري طولاني و حسرت ها و دلتنگي ها و بعد از گشتن در پي علت به چه نتيجه اي رسيده باشي،مهم اين است كه دنيايت وارونه ميشود.اينگونه ميشود كه اين روزهايت سرشار ميشود از اندوه،اشك،سكوت،تنهايي… اما نه بيشتر! همه اينها برايمان قابل درك است و ملموس ولي انگار كن حكمتي درش نهفته است از جانب كسي كه ميگويد از رگ گردن به تو نزديك تر است.همه اين چيز ها هست ولي نه بيشتر از اين، ميداني چيست؟ ديگر نميشود برش گرداند،آن روزها را مي گويم! كه اگر هم برگردند ديگر تو، آن تو سابق نيستي،او، آن او سايق نيست،فرض را بر اين مي گيريم تو همان تو،او همان او،ولي به قول سهراب اين چيني ات ترك خورده،اين ترك را چه ميكني؟ با كوچكترين حركتي هزار تكه ميشود كه ديگر نميشود جمع اش كرد،كاملا بلا استفاده ميماند براي هميشه،لااقل خوبي الان در اين است كه با گذر زمان ميشود بندش زد.پس بگذار اين روزها بروند،بايد اين روزها را بگذراني،تحمل كني.ولي يك جايي بايد بلند شوي،بايد شروع كني.قبلا هم گفته بودم،براي شروع نياز نيست به عقب برگردي.از هر كجا مي توان شروع كرد.بخواه و بلند شو.هر چند ته دلت هنوز دردي باشد ولي بايد آن خاطره ها را بيندازي زير پاهايت و له اشان كني.خوب و بدش توفيري ندارد.بد كه جاي خود دارد،خوبش را هم دور بريز.يادت باشد اين خوب ترين ها هستند كه لحظات تنهايي تورا به زجر آورترين لحظات تبديل ميكنند.اينطور عمل كن و بعد نگاه كن كه چطوردردهايت كم ميشوند،زخم هايت التيام پيدا ميكنند تا جايي كه ديگر كنده ميشود از دلت و بر زمين مي افتد…
آنوقت بلند شو،خدا را ببين،آدمها را نگاه كن،حتي باران را ببين، اگر نبود در انتظارش بنشين،عشق بورز،بگذار بهت عشق بورزند و دوباره زندگي ات رنگ ميگيرد و تو عاشق ميشوي…
پي نوشت: گاهي تصور ميكنيم اتفاقاتي هستند در زندگي امان كه اگر رخ دهند برايمان خوب است ولي ناگهان آنچنان صحنه عوض ميشود،بازيگران نقششان تغيير ميكند كه تا مدت ها مات مي مانيم.زماني كه به خود مي آييم تازه مي فهميم چه شده است،چه كرده است در حق ما.نميدانم دركش كرده اي يا نه! ولي انصاف بده،در حكمتش هيچ جاي شك نيست.

پنچ شنبه 23 ارديبهشت ماه 1389 ساعت 13:34

Posted in روزانه هایم, فاطمیه | Leave a comment

سوختنی که ساختنی را در پی دارد…

هيچوقت براي وبلاگم چيزي ننوشتم.براي سالروز تاسيسش حتي يك خط هم ننوشتم.ولي امروز ميخواهم چند خطي برايش بنويسم.وقتي آنجا را مي ساختم هدفم آنچه امروز مي نويسم و مي فهمم و ميخوانم نبود.يادم مي آيد هدفي بود كه باورش كرده بودم.ولي نميدانم چرا شده بود يك عذاب.شده بود شكل يك كابوس كه هر كسي به نوعي آْن را برايم تفسيرش ميكرد و مانند پتك سنگيني آن را بر سرم ميكوبيد و من مبهوت از اين همه فشار از درون خرد ميشدم و دم نميزدم.براي هر شروعي پاياني هم هست.اين را باورش داريم.الان هم وقت پاياني بود كه در پسش يك شروع ديگري را رقم زد.سوختني كه ساختني را در پي دارد.درست مثل ققنوسي كه خود را ميسوزاند تا از نو متولد شود و اين تمثيلي است از فنا ناپذيري و حيات جاودان.من هم ميخواهم بگويم آنجا پايان نيافت،جايش رابه يكي ديگر داده تا ادامه دهنده راهش باشد.خواستم آنجا بنويسم در نزنيد،كسي در خانه نيست ولي بهتر آن ديدم كه با سكوتم آرامش آنجا را بر هم نزنم.آرامشي كه پس از هر كشمكشي چند صباحي حكمفرما ميشود،ميخواهم اين سكوت و آرامش آنجا را ابدي كنم.براي همين اينجا مينويسم براي آنجا.

اما اينجا،ميخواهم اينجا ادامه دهنده راهي باشد كه در آن كوچه پس كوچه هاي فراموش شده گمش كرده بودم.براي همين نامش را گذاشته ام پرانتز باز.پرانتزي كه مشخص نيست كي بسته شود.شايد زماني كه ديگر توضيحي نباشد كه بايد درون پرانتز نوشت.اينجا جداي از آنجا نيست.اينجا به منزله يك پرانتزي است كه ادامه دهنده قبل هست.

با خودم حرف ميزنم.چيز هايي را به خودم گوشزد ميكنم.فقط يادت باشد ثابت قدم بماني،يادت باشد حيف و ميل نكني رنگ ايمانت را،يادت باشد توكل را ضميمه پرونده ات بكني.

پي نوشت: دنبال يكي ميگردي! يكي مثل خودت! يكي كه خيلي از لذت ها،آرامش ها،راحتي ها را نديده عوضش خيلي چيز هاي ديگر را ديده كه روح خيلي ها ازشان خبر ندارد.

سه شنبه   31 فروردين 1389    ساعت  11:30

Posted in روزانه هایم | Leave a comment