هيچوقت براي وبلاگم چيزي ننوشتم.براي سالروز تاسيسش حتي يك خط هم ننوشتم.ولي امروز ميخواهم چند خطي برايش بنويسم.وقتي آنجا را مي ساختم هدفم آنچه امروز مي نويسم و مي فهمم و ميخوانم نبود.يادم مي آيد هدفي بود كه باورش كرده بودم.ولي نميدانم چرا شده بود يك عذاب.شده بود شكل يك كابوس كه هر كسي به نوعي آْن را برايم تفسيرش ميكرد و مانند پتك سنگيني آن را بر سرم ميكوبيد و من مبهوت از اين همه فشار از درون خرد ميشدم و دم نميزدم.براي هر شروعي پاياني هم هست.اين را باورش داريم.الان هم وقت پاياني بود كه در پسش يك شروع ديگري را رقم زد.سوختني كه ساختني را در پي دارد.درست مثل ققنوسي كه خود را ميسوزاند تا از نو متولد شود و اين تمثيلي است از فنا ناپذيري و حيات جاودان.من هم ميخواهم بگويم آنجا پايان نيافت،جايش رابه يكي ديگر داده تا ادامه دهنده راهش باشد.خواستم آنجا بنويسم در نزنيد،كسي در خانه نيست ولي بهتر آن ديدم كه با سكوتم آرامش آنجا را بر هم نزنم.آرامشي كه پس از هر كشمكشي چند صباحي حكمفرما ميشود،ميخواهم اين سكوت و آرامش آنجا را ابدي كنم.براي همين اينجا مينويسم براي آنجا.
اما اينجا،ميخواهم اينجا ادامه دهنده راهي باشد كه در آن كوچه پس كوچه هاي فراموش شده گمش كرده بودم.براي همين نامش را گذاشته ام پرانتز باز.پرانتزي كه مشخص نيست كي بسته شود.شايد زماني كه ديگر توضيحي نباشد كه بايد درون پرانتز نوشت.اينجا جداي از آنجا نيست.اينجا به منزله يك پرانتزي است كه ادامه دهنده قبل هست.
با خودم حرف ميزنم.چيز هايي را به خودم گوشزد ميكنم.فقط يادت باشد ثابت قدم بماني،يادت باشد حيف و ميل نكني رنگ ايمانت را،يادت باشد توكل را ضميمه پرونده ات بكني.
پي نوشت: دنبال يكي ميگردي! يكي مثل خودت! يكي كه خيلي از لذت ها،آرامش ها،راحتي ها را نديده عوضش خيلي چيز هاي ديگر را ديده كه روح خيلي ها ازشان خبر ندارد.
سه شنبه 31 فروردين 1389 ساعت 11:30